1-گويند در دربار پادشاهي وزير بسيار صادق و درستکاري بود.تمام سعي وکوشش خود را صرف راحتي مردم کرده و از خلاف کاري ديگر وزيران هم جلوگيري مي کرد که باعث ناراحتي آنها مي شد.هر نقشه اي مي کشيدند که بتوانند او را پيش پادشاه بدنام کنند که باعث اخراج او از دربار شود ميسر نمي شد.بعد از نيمه شب يکي از وزيران به قصد رفتن به بيرون از اطاقش خارج مي شد.که متوجه آن وزير در انتهاي راهرو شده با کنجکاوي و آهسته او را دنبال کرد.تا ديد او وارد اطاقي شد.که از آن کسي استفاده نمي کرد و يواشکي در را پشت سر خود قفل کرد. از سوراخ کليد نگاه کرد و ديد آن وزير رفت سراغ صندوقي و باز کردو محتويات آن را نگاه ميند. بسرعت به اطاق خود باز گشت و صبح زود بقيه وزيران را بيدار کرده جريان را تعريف کرد.همه پيش سلطان رفته و گفتند که آن وزير صندوقي در اطاقي مخفي کرده و طلا و جواهرات را از دربار دزديده و در آن مخفي مي کند.پادشاه با ناباوري و شناختي که از او داشت به اصرار آنها وزير را احضار کرده به اتفاق سراغ صندوق رفتند و دستور داد آنرا باز کند.در صندوق که باز شد غير از يک جفت کفش و جوراب ولباسي پاره چيزي نيافتند. شاه با تعجب دليل نگه داشتن آنها را پرسيد و او در جواب گفت :قربان اينها لباس ها و کفش و جورابي هستند.که من با آنها به پايتخت آمده بودم . آنها را نگه داشتم و هر شب به آنها سر زده و نگاه مي کنم تا فراموش نکنم کي بودم و از کجا به کجا رسيده ام.

 2-یک روز مدتی پس از مرگ استالین ، خروشچف داشت در نشست عمومی حزب کمونیست علیه سیاست های استالین حرف می زد. یک دفعه از انتهای سالن صدایی گفت: ” اون موقع تو کجا بودی که جرات نداشتی این حرف ها را بزنی؟ ” خروشچف به طرف صدا برگشت و پرسید : کی بود؟ کسی جواب نداد. باز هم پرسید : کی بود؟ باز هم کسی جرات نکرد جواب بدهد. خروشچف گفت: ” اون موقع من همان جایی بودم که تو الان نشستی”.

3-اتومبیل مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبور شد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد. هنگامیکه سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی پیچ های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب پیچ ها را برد.مرد حیران مانده بود که چکار کند . تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید پیچ چرخ برود. در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: از 3 چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک پیچ بازکن و این لاستیک را با 3 پیچ ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند. پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست. هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی ، پس چرا تو را توی تیمارستان انداخته اند ؟دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام ، ولی احمق که نیستم !

***

اميد طيري انگار لازم داشت والبته دارد كه لباس هاي روز اول حضورش درفوتبال ورفتارهاي بدوي اش را مانند وزير قصه ما نگه مي داشت تا از ياد نبرد كه با چه وظيفه اي پا به عرصه مربيگري نهاد.او پس از دستياري سرمربي خارجي نفت آبادان كه البته مترجم و ايضا ايجنت او بود، راهي استقلال شد تا در مواقع شادي هاي امير قلعه نوعي بوسه اي بر گونه او بنشاند و در اين راه روايت است  كه مدرك A  صرف كله و« پاچه» راهم كسب كرد. كسي كه حضورش دررختكن سپاهان از ديد دوربين برنامه 90دور نماند تا بازي مضحك قايم باشكش براي هميشه از طنز« قهوه تلخ» هم پر خنده تر باشد حالا به خود اجازه مي دهد حرفهايي برزبان براند كه پر از واژه هايي چون« كلاس» و«شخصيت» است. او مي گويد با سنگ پراني نمي توان به دسته اول رسيد ، اما ما ديده ايم كه با خريد بازيكن حريف مي توان قهرمان شد! مثال كه نمي خواهيد جناب اميد خان؟! او شايد بهتر باشد به همان شغل شريف دلالي اش بپردازد زيرا نيمكت مربيگري مقدس تر از آن است كه چنين آدم هايي بر آن بنشينند. آنجايي كه روزگاري زنده ياد دهداري مي نشست وبازيكنش را به دليل تحقير بازيكنان حريف از زمين بيرون مي كشيد تا ده نفره بازي كند اما بازنده اخلاق مداري نباشد، حالا عرصه جولاندهي كساني گرديده كه بازيكنان حريف را ترغيب مي كنند تا خود را به مصدوميت بزنند ومقابل اينان به ميدان نروند تا بلكه در اين بازار كثيف به نان ونوايي برسند. تف برتو فوتبال . لعنت برتو واين مركب چموشت كه به كساني سواري مي دهي كه شايسته آن نيستند. كساني كه روزي امير واعظ در موردشان گفته بود به من پيشنهاد دادند تا « ايرماتوف» داور يكي از بازيهاي آسيايي استقلال رابخرم. كساني كه با نام يك تيم مطرح « تاب وسرسره» به شهرداري مي فروختند، كساني كه با نام يك تيم پرطرفدار« طرح ترافيك » خريد وفروش مي كردند، كساني كه توليدات كارخانه اشان را به نام يك برند مطرح باشگاهي به كارخانه مطرح خودرو سازي مي دادند. از اين داستانها آنقدر وجود دارد كه از حوصله اين مقال خارج است.

طيري گناوه اي ها را بي كلاس مي خواند ولابد مثل همان داستان استالين نيست ومي تواند باكلاسي خود را ثابت كند. او قطعا بهتر از من مي داند كه مقررات فيفا مربيان واعضاي درگير در فوتبال را از نقل وانتقال بازيكن بازداشته است. كاش اويي كه درنقش يك دلال « اوچه » را به شاهين برد مي گفت كه از قبل همين مردم بي كلاس به پول هم رسيده است.  ساعت20 روز 29آبان سال جاري پس از بازي شاهين واستقلال در جام حذفي كه شاهين در ورزشگاه آزادي باخت وحذف شد، اين فرد « باكلاس» درهتل بوستان تهران در چيتگر، روبروي مديران ومربيان شاهين نشسته بود وبراي صناري بيشتر چانه مي زد تا مقدمات فسخ قرار داد « اوچه» فراهم شود. تو با چنين شخصيتي آمده اي براي ما تئوري شخصيتي مطرح مي كني وافاضه كلام مي نمايي جناب دلال؟ تف براين فوتبال!

از دارايي هاي استانمان مي بلعي وفراتر از چاك دهانت حرف مي زني؟ ما سنگ پراني مي كنيم؟ نه برادر! اينها ياد گرفته اند«رمي جمرات »كنند وشياطين را به سنگ برانند. شيطان نفس صدالبته شايسته سنگ است. برخي اما اگر به شيطان سنگ بزنندبرايشان خواهد گفت :« تو ديگر چرا؟ تو كه از خودمان بودي!»در اين شهر خيلي ها آمده اند، برده اند، باخته اند ومساوي كرده اند وبا احترام بدرقه شده اند. اينجاامثال نادر جعفري برخلاف شما  كه از جرعه جرعه پول اين فوتبال نمي گذريد،‌دارند «فتو سنتز» مي كنند واز جيبشان خرج مي نمايند. ما شايد ديوانه فوتبال باشيم كه در چنين فضايي كه همه به دنبال منفعت برآمده اند ، ضرر هم مي دهيم ،اما احمق نيستيم .جناب آقاي  «سقاي آبي پوشان»، ما فراموش نكرده ايم كه با كارت «آقا مدد» دوست داشتني روي نيمكت استقلال مي نشستي تا درنقش مسئول تداركات به امر مربيگري بپردازي وبيچاره اشكان نامداري كه بايد وظيفه واقعي شما را انجام مي داد وآب به بازيكنان مي رساند. ما در ملا عام سنگ مي زنيم چون بلد نيستيم انگ ورنگ «ننگ »را برخود بزنيم  وآني كنيم كه قواعد اخلاقي لنگ بزنند وقافيه به «جفنگ» بزنند ودر مواقع باز جويي وجدان« جيم فنگ» بزنند.ما نه مي خواهيم ونه مي توانيم در قامت شبان ،« گرگ» باشيم. هاي مي گويي وهوي بايد بشنوي. گفته اند:آنچه پايه «رفتار» آدميان را مي‌سازد، «ديدگاه» و «جهان‌بيني» آنان است. البته كه اگر عده‌اي فوتبال را به مثابه فرصتي براي رفتن به بهشت ببينند وبا جيب شخصي فضاي سالمي براي اعتلاي جوانان فراهم سازند، خدمات‌شان به مراتب مثمرثمرتر از كساني خواهد بود كه آن را غنيمتي براي رسيدن به شهرت، ثروت و موقعيت عالي اجتماعي مي‌پندارند. با اين اوصاف، ورزش ما امروز بيش از هر زمان ديگري تشنه خدمت آدم‌هايي است كه به خود فوتبال به چشم «بهشت» بنگرند!چشم ها را بايد شست آقاي مربي وجورديگر بايد ديد.

اينجا عشق متر ومعيار سنجش آدم هاست. يك عده عاشق خدمتند وعده اي عاشق جيب هاي آكنده از پول دلالي. خودتان قضاوت كنيد كجاي اين بازي دوگانه ايستاده ايد وچه مي كنيد؟فوتبالي كه قرار بود فرشته صداقت بسازد امروز زير آلودگي هاي پيدا وپنهان دست وپا مي زند وتو ،همين تويي كه امروز معلم اخلاقش شده اي، تنها يك سنگ پراني را مي بيني وآنچه را كه بايد ديد را نمي بيني.

دلم براي اين فوتبال شور مي زند.فوتبالي كه از دهداري وصدقياني و... به دست طيري برسد پراست از واويلاهايي كه بايد بر سر اين گور بي مرده فرياد زد وبرايش اشك ريخت.صداهاي ناپاكي ها در گوشم مي پيچد و جيغ وحشتناك ترمز « مردانگي» هم از خواب بيدارمان نمي كند.دارند تابوت« مرامنامه هاي پهلواني» را به سوي گورستان ابدي حمل مي كنند و افسوس كه مرثيه خوانش اميد طيري است. مرثيه خواني كه خود نوحه گوي ابدي مي خواهد.آخرين پيچ اين جاده را كه بپيماييم ، صبح شده است. آنجا بيشتر از اين برايت روخواني كنم از قصه هايي كه خط سياهشان را نه مي توان درتاريكي شب خواند ولابد نه « مصلحت » است كه خوانده شوند. ما به علامت عزاي فوتبال سالهاست لباس سياه به تن كرده ايم. فوتبالي كه منگ مانده كه نادر جعفري هاي عاشق را سوار كند يا دلالان معلوم الحالي كه براي صناري چه ها كه نمي كنند. عقربه ساعت وتيك وتاك زمانه دارد دراين نيمه شب سرد زمستاني برايم لالايي مي خواند.«هوا بس ناجوانمردانه آلوده است»


نویسنده : دکتر عبدالصمد ابراهيمي